رفیق همیشگیم

درخواست حذف این مطلب
سه سال قبل , 26 شهریور 94 , یه متن تولد با حروف اسمت نوشتم
خیلی فکر کرده بودم تا این ایده رو پیدا کنم!تو گفتی زیباترین تبریک تولدت بوده تا الان
یه جا واست نوشتم ""میم؛یعنی مهربانی،محبت وجود زیبایت"
وچقدر تو این مهربونیتو به رخم کشیدی توی این همه سال
یه جا نوشتم بخشنده ای و چقدر تو تمام این سالها وقتت , حضورت , حمایتت , تعلیماتت و مهرت رو به من بخشیدی
چقدر سخاوتمندانه بچگیهامو تحمل کردی.
و حالا با مامانم تماس میگیری و میگی لیمو بزرگ شده نگرانش نباش!رهاش کن بره دنبال زندگیش
من با تو بزرگ شدم میم! خنده هامو , گریه هامو , شادی و غم هامو دیدی.باهام خندیدی , حتی باهام گریه کردی.هرجا خواستم بودی
و توی تمام این سال ها , یه تصویر خیلی قشنگ از خودت توی ذهنم جا گذاشتی.
امروز تولدته! لحظه ی عوض شدن تاریخ ۲۵ به ۲۶ وقتی تو داشتی من رو نگاه میکردی و حرف میزدی , من داشتم واست آرزو می
داشتم تمام حس های خوب دنیا رو جمع می توی وجودم تا بفرستم سمت تو
آرزوی امسالم واست آرزوته! و میدونم و میدونی آرزوت توی یک کلمه ی فوق العاده خلاصه میشه. هر جا باشی اگه بخوای میتونی این میوه ی آرزوت رو بچینی اما بعد از به دست آوردن اون بهت میگم dream your dreams and dont ever let them go
سلامتی و سعادت قرین لحظه هات ...
تولدت مبارک

حالا دیگه واقعا لیمو شدم :)

درخواست حذف این مطلب
مبارکه :))
قالبمو میگم
از اون جایی که متاسفانه سررشته ای توی تغییر قالبم نداشتم و بیان هم قالبهاش محدوده همیشه محزون بودم :d دلم میخواست یه قالب اختصاصی داشته باشم
که الهه ی عزیزم , مادرجان*.* زحمتش رو کشید
کلی اذیتش و از همینجا ازش تشکر میکنم :)
حالا دیگه رنگ لیمو هم به خودم گرفتم :)
خوشحالم اصن :))

راستی هنوز اون پولی که واسم امضا کردی رو دارم

درخواست حذف این مطلب
من تنها نوه دختر بودم و وقتی می دید سرگرمی پسرهامون دیگه خیلی پسرونه میشه و من لذت نمی برم سریع میگفت لباستو بپوش بریم :)
هیچوقت اون دفعه ای که برای اولین بار رفتم اون مجتمع بزرگه رو فراموش نمی کنم
کلی دوست و آشنا داشت و من اکثر بازی ها رو مجانی امتحان
و وقتی من رو برد پیش اون دختره هم دانشکده ایش و روی صورتم نقش گربه کشید دیگه هیجانم تکمیل شد
بماند که ا شب که برگشتیم پدربزرگ خد امرزم میخواست بزندش :))) میگفت این چه بلاییه رفتی سر دخترم آوردی ...
یادته من رو با خودت بردی سر کلاس خصوصی ریاضی خونه اون آقاهه که درویش بود؟! اون خاطره عجیب هم با تو تجربه .
گذشت و گذشت تا من کم کم بزرگ شدم و حالا دیگه به جای این که منو ببره شهر بازی میرفتیم کوه و پارک و کافه می نشستیم به صحبت
به قول خودش من خواهرزاده ی عاقل و فهیم سنگ صبورش بودم! ده دوازده سالم بود اما از مسایل مهم زندگی صحبت میکردیم!
چه رازها که ازش دارم و هنوز کنج ذهن و قلبمه و در رو واسه ی باز ن
همه ی اینها تا قبل از ازدواجت بود اما!
همون روزی که بعد از متاهل شدنت اومدی خونمون و بغلم کردی و منو بوسیدی و دیدم که همسرت رنگ عوض کرد دیگه خودم رو عقب کشیدم
تو هم انگار مجبور بودی
حالا بعد هشت نه سال , بعد از طلاقت
شنیدم که دلت برام خیلی تنگ شده.گفتی "لیمو من رو خیلی دوست داشت منم عاشقشم , دلم براش تنگ شده.نمیدونم اونم همین حس رو داره یا نه!"
اره خب! منم دلم واست تنگ شده! خنده داره اما دلم واسه دستات تنگ شده! که دستم رو محکم بگیری تا بین شلوغی جمعیت گم نشم.
دلم واسه اینکه موهامو شونه میزدی و سشوار میکشیدی تنگ شده
حتی دلم واسه اون سوال های ریاضی که با هم حل میکردیم هم تنگ شده.می دونستی هنوز هم می تونی توی درسهام کمکم کنی؟
دلم میخواد ببینمت... نگران تنهاییاتم , نگران حال دلتم
اما ....

ما آدمهای خا تری

درخواست حذف این مطلب
خیلی وقته دیگه راجع به هر چیزی کنجکاو نمیشم
چون میترسم !
از اینکه نکنه یه وقت تصویری که از x تو ذهنم ساختم اشتباه باشه
مثلا از گوشی همه می ترسم! دلم نمیخواد هیچ چیزی از گوشی ی ببینم , یا لپتاپ و دفترخاطرات
انگار که ترجیح میدم اون نیمه ی پنهان آدمها واسم کشف نشده بمونه و هر ی رو همونطور که خودش دوست داره بشناسم
دلیلش هم اینه که نمیخوام کاغذ اعتمادم بهشون چروک شه!
(به یاد اون جمله ای که میگه اعتماد مثل یه کاغذه و وقتی چروک شه دیگه مثل اولش نخواهد شد)
راستش از این موضوع خوشحال هم نیستم.
چون انگار دلیل ترسم یه ترس دیگه ست!
این که هیچ اون چیزی که تو میبینی نیست و با توجه به تفکر صفر و صدیم راجع به انتخاب آدمها , اونطوری همه رو حذف میکنم
با این حال نکته ی مثبتش اینه که هر کنجکاوی در گذشته نسبت به ی داشتم و ازش چیزی فهمیدم پذیرفتمش.و با وجود اون سیاهی باز هم دوستش دارم.چون میدونم خودم هم سیاهم یه جاهایی و ته تهش هممون نه سیاهیم نه سفید , که خا تری ایم.

هیچ چیز نمی تواند ناراحتم کند

درخواست حذف این مطلب
کتاب روانشناسی نوشته ی آلبرت آلیس.اگر به دنبال حال خوبید بخونیدش.فقط زمان میبره خوندنش چون باید روی هر جمله که میخونید فکر کنید و کل زندگی و تفکراتتون رو ببرید زیر سوال! تا نتیجه ی مثبتش رو ببینید.
بهتون کمک میکنه چطور نگاهی منظقی_احساسی(نه هر کدوم به تنهایی) به مسایل داشته باشید و نهایتا هیچ چیز نتونه ناراحتتون کنه!
من خودم عاشق این کتابهام و اکثر کتابهایی که میخونم روانشناسی هستن چون تاثیر بیشتری دارن
کتاب فوق العاده خوبی بود.خیلی کمکم کرد.
تا جایی که تونستم فهرست وار خلاصه اش و اینجا هم می نویسمش ادامه ی مطلب.

ادامه مطلب

به پایان آمد این دفتر , حکایت همچنان باقی ست!

درخواست حذف این مطلب
پریشب خیلی خیلی استرس داشتم.
تلاشهام واسه خو دن جواب نمی داد و تا خود صبح بیدار بودم و تو ذهنم داستان میساختم
احتمالاتی که در نظر گرفته بودم اینطوری بود که یا انتخاب سومم قبول میشم و عااالیه و از خوشحالی می میرم رسما! میرم لذت زندگی و درس رو می برم و میام اینجا می نویسم (this is exactly what i want)
یا انتخاب سومم نیست و بعدیاست که خب اونوقت از دیدن نتیجه ام خوشحال میشدم که قبول شدم , اما ذوق زده نه و باید میگشتم دنبال یه دلخوشی دیگه
چون من فقط با سومی حالم خوب بود
حالا شاید بگی پس انتخاب اول و دوم چی؟!
من روز اعلام نتایج قید اون دوتای اولی رو زده بودم.نمیشد آخه!
اولش ترسیدم که نکنه قبول نشم اما یه مدت که گذشت خودم رو قانع که لیمو! واسه اولی و دومی پات رو از گلیمت درازتر کردی جانم! بیخیال! واسه همین حتی احت رو هم ندادم و سعی منطقی فکر کنم.

و باید بگم با دیدن نتیجه ام شوکه شدم چون هیچ پیش زمینه ی فکری واسش نداشتم. اخه یکی از همون دوتا شد! :)
هم می خندیدم هم گریه می و این یکی از زیباترین لحظات زندگیم بود.یکی از اون تناقض های قشنگی که هیچ وقت این مدلش رو تجربه نکرده بودم.
و این قبولی غیرمنتظره ام حالا نشونه و محرکیه واسه پله ی بعدی و آماده ام که با تمام وجود واسش تلاش کنم
الان بی نهایت خوشحالم.
هیجان زده ام.
کنجکاوم واسه اتفاقات پیش رو.
نه دانش آموز دوازده سال گذشته ام , نه پشت کنکوری پارسال و نه معلم تابستون!
قراره برم دانشجو شم.
قراره برم کیلومترها دورتر از خونه.
هم می ترسم هم بی صبرانه منتظرشم.

چی و کجا؟!

درخواست حذف این مطلب
پزشکی رو دوست داشتم
معلمام میخواستن من پزشک شم
دوست و اشنا هم بدشون نمیومد طبیعتا :))
اما خانواده ام هیچوقت خودشون دوست نداشتن.صرفا چون من اینو دلم میخواست و خب توی این بازار خیلی هم قابل قبول عوامه حمایتم
در واقع اونا میخواستن دخترشون معلم شه
من حدس میزدم خواننده های همیشگی و قدیمی وبم متوجه شن که الان چی و کجا قبول شدم!
بارها توی وبم گفته بودم من عشق ژنتیک و تحقیقاتم , توی کامنتها بیشتر. و توی گروه های تلگرامی که گاهی با بچه های وب داشتیم بییشتر!
توی پست اعلام نتایج هم نوشته بودم که با دیدن رتبه ی تجربیم گفتم خدایا تهرانو ازم نگیر! ولی بعد ازش دست کشیدم چون فکر می نمیشه
وقتی نتایج اومد , زمان برد تا خانواده ام رو راضی کنم که من با علاقه ی دومم که حتی ذوقم الان و توی این شرایط حاکم جامعه واسش بیشتر از اولی هم هست میتونم موفق شم.
اما نهایتا مثل همیشه حمایتشون بهم رسید و من رو زیر بال و پرشون گرفتن که برو ما تا تهش هستیم و بهت افتخار میکنیم که انقدر شجاعی برای جنگیدن واسه رویاهات
خب من رفتم رشته ای رو انتخاب که ربطی به درمان نداره اما پایه ی هرچی درمانه هست! برام هم مهم نبود که بقیه چی میگن و چی دوست دارن! چون انگار یه سریا میخوان علاقه خودشونو به تو تحمیل کنن
بگذریم
کامنتهای خصوصی و عمومی زیادی داشتم که چرا نمیگی چی و کجا قبول شدی ! حالا دلیلش هرچی که هست , به قول خودتون صرفا کنجکاویه , فضولیه , نگرانیه , هر چی هست مشکلی نیست.
اول از همه یه تشکر بززززررررگ از تمام کمکهایی که توی دوران کنکوری بودنم بهم کردید , اسم نمیبرم که از قلم بیفتید , و تشکر بعدی بخاطر الطافتون توی پست قبل

چون وبلاگ نویس مجازی ام و دلم میخواد به نوشتنم ادامه بدم واضح نمیگم که توی دنیای واقعی پیدا شم! مایلم دنیای مجازیم همینطوری ناشناس ادامه داشته باشه.
و حالا با عشق
من دانشجوی یکی از رشته های علوم پایه در یکی از های تهران

the notebook

درخواست حذف این مطلب
دفترچه یادداشت ساخت 2004
بازیگر نقش اول مردش , همون نقش اول لالالند بود
راجع به دختر و پسری که از نظر فرهنگی و اقتصادی با هم خیلی متفاوتن اما میخوان با هم ازدواج کنن و این بین مشکلاتی سر راهشون قرار میگیره و از هم جدا میشن اما ...
در واقع داستان با این شروع میشه که پیرزنی مبتلا به زوال عقل داره داستانی رو که توسط پیرمردی خونده میشه گوش میده ...!
بسیار از حس لذذذذت بردم

۱. تو باید یاد بگیری چطور اعتماد کنی
۲. نووا واسه اینکه الی رو متقاعد کنه که نره بهش میگه فقط زندگی خودت با من رو تصور کن! سی سال بعد.چهل سال بعد , فکر میکنی چجوریه؟!
۳. من یه بار تو رو از دست دادم , فکر میکنم بتونم یه بار دیگه این کار رو م
۴. نووا به الی میگه این فکرها رو در مورد خواسته های دیگران تموم کن.تمومش کن! در مورد چیزی که من میخوام , چیزی که اون میخواد , چیزی که پدر و مادرت میخوان. خودت چی میخوای؟خودت چی میخوای؟
۵. ما بزرگ شدن در عشق رو از همدیگه یاد گرفتیم
۶. بهترین عشق اون عشقیه که روح رو بیدار کنه و ما رو بهم نزدیکتر کنه , که اتشی در قلبهامون بکاره و ارامش ذهنامون رو ارامش بده

شب تولدش :(

درخواست حذف این مطلب
ساعت یک شبه و تازه از بیمارستان برگشتیم
گفت مشکوک به سکته ی قلبیه ولی بعد از انجام ازمایشها گفت نه مشکلی نیست خداروشکر
اما باید یک سری چکاپ ها انجام بشه واسش
قرار نبود شب تولد و سالگرد ازدواجت تو بیمارستان بگذره اما خوشحالم که الان خونه ای مادر عزیزم...
آرزوم واست سلامتی و ارامشه فقط,همین..

زمانی که منتظر جواب آزمایش بودیم یه آقایی جلومون احیا شد اما نموند و مرد و جیغ و داد همراهاش بود که سوهان روحم بود
چقدر محیط تلخ و دردناکه آخه اون لحظه

....

درخواست حذف این مطلب
یه حس هایی , یه حرف هایی , یه ترس هایی رو نمیشه گفت
نه که نشه , نمیتونی بگی
پست قبلی رو که گذاشتم میخواستم از خودم فرار کنم و دیدم بد جایی فرار !
کاش اینطوری نمونه وضع هممون

anne with an e _ 1

درخواست حذف این مطلب
همین اولش بگم که به نظرم فصل اولش عاااالی بود :)
سریال آنه شرلی رو میگم.من کارتونش رو ندیدم.نمیدونم سریالش چقدر شبیه کارتونش بود اما توی فضایی ساخته شده بود که خیلی به دلم نشست.
تا جایی که دیدم دو فصله , فصل اول ۷ قسمت و فصل دوم ۱۰ قسمت.ساخت کانادا
آنه شخصیت اصلی دیالوگ های فوق العاده جذ داشت که مینویسمشون :
۱. تصور رو بیشتر از به یاد اوردن دوست دارم.چرا بدترین خاطرات سمج ترینن؟
۲. اگه تمام دنیا ازت متنفرن و باور دارن که تو گنا اری , اما وجدان خودت تاییدت میکنه و تو رو از گناه تبریه میکنه بی دوست نخواهی بود
۳. میدونستی غازها برای یک عمر جفت گیری میکنن؟همدیگه رو از بین تمام غازهای دنیا انتخاب میکنن و با همدیگه میمونن تا مرگ اونا رو از هم جدا کنه
۴. این تجربه منه که تقریبا همیشه میتونی از چیزی لذت ببری اگه جدا تصمیمت رو بگیری که لذت خواهی برد
۵. من چندسال عقبم اما این دلیلی برای خوش بین نبودن نیست
۶. اگه یکی از دل و جون مایه بذاره همه چیز خوب پیش میره
۷. بین نظر دادن در مورد چیزی و قضاوت فرقی هست
۸. فقط باید به یاد بیاورم که جین ایر چه گفت:زندگی از نظر من بیش از حد کوتاه است که صرف پروراندن دشمنی یا ثبت اشتباهات شود
۹. چقدر بد میتونه باشه برای اونایی کار کنی که نادیدت میگیرن یا باهات نامهربون رفتار میکنن
۱۰. صداقت بهترین سیاسته
۱۱. بذار بلند پروازی ها و ارزوهات راهنمای تو باشن
۱۲. میخوام قهرمان زندگی خودم بشم
۱۳. حتما فراتر از ناخوشاینده ی رو که عمیقا دوست داری از دست بدی
۱۴. غم و اندوه بهاییه که برای عشق میپردازی پس اشکالی نداره
۱۵. این تنها چیزیه که باید تصمیم بگیری , یه زندگی بدون پشیمانی

بریم فصل بعدی؟!

درخواست حذف این مطلب
طی دو روز فصل دو anne with an e که پست قبل معرفی رو دیدم
یهو به خودم میومدم میدیدم ساعت پنج صبحه و هنوز نخو دم و دارم آنه رو میبینم
وقتی میدوید عاشقش بودم :-d نحوه دویدنش جذاب بود واسم. آنه یه دختر یتیم که پس از سختی های زیاد توسط خواهر و برادر کاتبرت ها به فرزندخواندگی پذیرفته میشه و دردسرهاش توی اونلی
دیگه فعلا تمومه.ظاهرا قراره زمستون شروع کنن به ساخت فصل سومش

۱. اگه میخوای تو زندگیت به جایی برسی باید به جزییات توجه کنی
۲. فقط وجدانت میتونه تو رو به تصمیم درست برسونه
۳. اعتقاد دارم که حتی توی بدترین شرایط هم چیز خوبی هست
۴. خیلی بده که بدون عشق واقعی زندگی کنی
۵. باید مرگ رو بچشی تا زندگی رو حس کنی
۶. مرد باش! فقط یه پسره که نمیتونه بپذیره عاشق یه خانوم شده
۷. فکر میکنم چیزای ش ته زیبایی غمگینی دارن , بعد از سالها داستان و پیروزی و ش ت که داخلشون تزریق شده اونا میتونن خیلی رمانتیک تر از چیزای جدید باشن که اصلا زندگی ن
۸. نمیخواستم که اشتباهی نکنیم , فقط میخواستم منم شاملش باشم , میخواستم شریک باشیم
۹. باید اجازه بدیم مردم ببینن چه احساسی نیاز دارن داشته باشن و با گذشت زمان حلش میکنن
۱۰. ازدواج چیز عالی ایه اگر بخاطر عشق صورت بگیره
۱۱. گاهی اصلا راهی وجود نداره و شخص باید دیوارا رو بش ه و راهشو از بین چوب ها باز کنه تا به جایی که میخواد بره برسه
۱۲. جایی برو که اشتیاقت تو رو میبره
۱۳. ما شرکای برابری میشیم نه صرفا زن و شوهر! و هیچکدوم نباید خواسته های قلبی اون یکی رو سرکوب کنه
۱۴. وقتی نمیشناسیش قضاوتش نکن
۱۵. مردم به چیزی که میخوان فکر میکنن نه حقیقت
۱۶. رویاپردازان دنیا رو عوض میکنن و ذهن های کنجکاو ما رو به جلو هول میدن
۱۷. تفاوت بد نیست , فقط مشابه نیست
۱۸. همیشه راه دیگه ای برای نگاه به اوضاع هست

دیوار

درخواست حذف این مطلب
کتاب دیوار اثر ژان پل سارتر
ترجمه ی صادق هدایت

موقعیتی را شرح می دهد که در آن سه زندانی در زمان جنگ های داخلی اسپانیا به مرگ محکوم شده اند.(بهمن ماه ۱۳۲۴) دیوار به محل آن ها اشاره می کند. هنگامی که به یکی از زندانیان به نام پابلو برای نجات جان خود پیشنهادی از طرف ین زندان داده می شود، او ابتدا این پیشنهاد را نمی پذیرد اما نقشه ای طرح می کند و سعی می کند آن را اجرا کند. بعد از مدتی متوجه می شود که همه چیز آن طور که او تصور کرده بوده پیش نرفته و اوضاع از کنترل او خارج شده است....

فقط اونجا که توی کتاب میگه:هر ی مثل آنها فکر نکند را دستگیر میکنند

رهایم , ان در باد , رهایم

درخواست حذف این مطلب
رهایم چون دخترکی در حال دویدن میان گندمزارهای سبز و پیچش باد میان طناب موهایش…!

***************
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و با او بگویی: بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

برایت آرزو دارم که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی ببندی کوله بارت را تو را ای مهربان همراه! تو هم ای خوب من گاهی دعایم کن…

به نظرم خیلی هیجان انگیز و دلبره *.*

درخواست حذف این مطلب
یکی از شغلهایی که همیشه دلم میخواست امتحان کنم و هنوز فکرش از سرم نپریده کار توی فست فودی هاست :d
اون یکی کتابفروشی هاست!
کی بشه تجربشون کنم اخه *.*

ناشناس

درخواست حذف این مطلب
ناشناس بهم بگید الان چه حس و حالی دارید؟!
از چی میترسید و به چی امیدوارید؟!

لاتاری+ دخترعمویم ریچل!

درخواست حذف این مطلب

لاتاری ایرانیه !

قشنگ بود دوست داشتم

راجع به یه دختر و پسر که بهم دیگه علاقه دارن اما بخاطر ورش تگی پدر دختر و زندان برادرش مجبور میشه بره دبی کار کنه

اما تله ای بیش نبوده ...!


و my cousin rachel (یادم نیست کدومتون بهم پیشنهاد دیدنش رو دادید!)

ساخت ۲۰۱۷ و یه رمانتیک رمز آلود

راجع به فیلیپ یتیم که پسرعموش اندرسون بزرگش کرد و بعد اندرسون بخاطر بیماریش مهاجرت کرد و اونجا با دخترعموشون ریچل ازدواج کرده

و خواستگاری فیلیپ از ریچل و رمزآلودی شخصیت ریچل!

خیلی ازش خوشم اومد. هایی که توی فضای کلاسیک و قدیم غربن رو دوست دارم

اسب و لباس های چین دار و شمع به جای لامپ و ...

دوتا جمله هم از نوشتم:

اون به همه ی اینها عشق می ورزید ,واسه همین منم بهشون عشق می ورزم!


+همه بهت خیره میشن.

-خب منم بهشون خیره میشم

آ ین کلاس

درخواست حذف این مطلب
از اولین ها که فاکتور بگیریم میرسیم به آ ین ها !
آ ین نگاه , آ ین سلام , آ ین کلاس و آ ین امتحان !
امروز بچه ها فاینال داشتن و آ ین جلسه ای بود که معلم بودم!
شاید بشه گفت "فعلا"
همه بچه ها راضی و نمره ها عالی عالی عالی
هی میگفتن یعنی ترم پاییز دیگه نیستین؟نمیشه باز هم بیاید؟
و منم که سر در گم و نمیدونم اصلا قراره کجا باشم
قبل از اینکه برم از بچه های خودم امتحان بگیرم رفتم سر کلاس م و تقریبا خصوصی بود.سه نفر بودن.یکیشون میخواست راجع به سیگار و سیگاری ها صحبت کنه!
نظر اون دو نفر دیگه هم پرسیدم و فهمیدم پدر هر سه شون سیگارین!
سخت میشد من نظر بدم دیگه! بهشون را ار دادم چطوری به پدرهاشون غیرمستقیم کمک کنن و خاطره بچگی خودم که دوست پدرم سیگار کشید و از خونه انداختمش بیرون هم واسشون تعریف !
باحال بودن اون سه تا.یکیشون انقدر با شور و حال صحبت میکرد و توی بحثها شرکت که منو یاد خودم انداخت
و در ا خداحافظی با م و آرزوش که امیدوارم شهر خودمون باشی و ترم پاییز هم تو رو داشته باشیم.
دلم تنگ میشه واسه این نقشم

به نام امید

درخواست حذف این مطلب

آیا ما ی تو را گشاده نساختیم

و بار سنگین تو را از تو بر نداشتیم

همان باری که سخت بر پشت تو سنگینی می کرد

و آوازه ی تو را بلند ساختیم

به یقین با هر سختی آسانیست

آری مسلماً با هر سختی آسانیست

پس هنگامیکه از کار مهمی فارق می شوی به مهم دیگری بپرداز

و به سوی پروردگارت توجه کن


____________
+پنج تا پست نوشتم و پیش نویس شد! نمیدونم چه بلایی به سر قلمم اومده.
هر چی هست موقته
می نویسم دوباره.اما نمیدونم کی! شاید فردا , شاید هفته ی بعد , شاید ...

رویاها

درخواست حذف این مطلب
خیلی وقته دیگه دلم نمی خواد درمورد رویاهام با ی صحبت کنم
قبلا آدمها رو میذاشتم جلوم و از رویاهام میگفتم و چشمهام برق میزد
این مال گذشته بود اما ...
وقتی فهمیدم ما آدمها رویاهای همدیگه ایم , وقتی فهمیدم به جای اینکه بنزینی واسه جرقه ی انگیزه ی همدیگه باشیم , بنزین سوزوندن همدیگه ایم دیگه چراغم خاموش شد
حالا دیگه به خودم هم نمیگم چی میخوام! در لحظه زندگی میکنم و فقط راه رو نشونش میدم و میگم برو.با همین تلاشها آینده چشمک میزنه و از دور می درخشه :)

450 درجه ی فارنهایت

درخواست حذف این مطلب
راستش چالش رو دیدم اما چون کتابخوان حرفه ای نیستم هنوز ترجیح دادم از پستهای شما واسه اولویت بندی کتاب هام استفاده کنم و بخونم! و خودم شرکت نکنم
مرسی از مجهول الحال عزیز واسه دعوتم و تشکر از جناب تد برای شروع این چالش مفید
اون موقع که این کتاب رو پدرم واسم ید و هدیه داد تلگرامی نبود! این همه کانال که بخشهایی از کتابها یا جملات مفید و آموزنده منتشر کنن نبود و واسه همین کتاب <گنجینه ی ما و شما> واقعا برام مثل یک گنجینه بود
پر از جملات ناب از اساطیر و بزرگان جهان و حتی ان و ان. که میشد یه راه درست زندگی واسه خودت داشته باشی باهاش
کتاب به چندین فصل مختلف تفکیک شده و جملات توی اون فصول جای گرفتن.
خیلی خیلی برام ارزشمند بود چون باهاش بزرگ شدم و هدیه پدرم بود
هر موقع حالم بد بود میرفتم فصلی که به حس و حالم بخوره رو انتخاب می و میخوندم و سعی می بهش عمل کنم
اما خیلی متاسفم که دوستی کتاب رو ازم امانت گرفت و رشته های پیوند گسسته و دیگه نمیتونم کتابم رو که برگ برگش بوی خاطرات میداد داشته باشم :(
انقدر برام ارزشمند بود که میخواستم یه روز هدیه بدم به میم! اما دیگه نمیشه متاسفانه

کتاب بعدی که خیلی تحت تاثیر قرارم داد "نامه ای به کودکی که هرگز زاده نشد" بود.
این کتاب بیشتر از هر کتاب و فلسفه و بحثهای افرینش دیگه ای من رو به فکر وا داشت و هنوز که هنوزه پرم از علامت سوال که "از کجا امده ام امدنم بهر چه بود" هنوز دارم فکر میکنم و انقدر عطر کتاب مشامم رو پر کرده که برای خودم هم عجیبه. انتخاب اینکه یکی دیگه رو به این دنیا اضافه کنی یا نه ! سواله واسم

گنجینه ی ما و شما رو بیش از بیست بار خوندم! و نامه ای به کودکی که هرگز زاده نشد رو دو بار.اما فکر کنم یه روز هم کتاب اولی رو دوباره ب م واسه خودم هم کتاب دومی رو برای بار سوم بخونم

inception

درخواست حذف این مطلب
با توجه به تعریفهایی که از inception شنیده بودم و کارگردانی کریستوفر نولان و بازی دی کاپریو , خیلی خیلی بیشتر انتظار داشتم که جذبم کنه
اما به نظر من یه معمولی بود. در حد همون یک بار دیدن
ماجرای ماهری که میخواد به ازای حذف سابقه اش , یک کار غیرممکن رو انجام بده! وارد ناخودآگاه ی بشه و تغییرش بده

احساسات مثبت همیشه بر احساسات منفی غلبه میکنن

کوچکترین بذر یه فکر میتونه رشد کنه.مثل یه ویروس
حتی کوچکترین افکار هم میتونن همه چیز رو تغییر بدن

ما دورانمون رو با هم گذروندیم و باید بذارم بری

انگار باز هم نشد که بشه

درخواست حذف این مطلب
هفته هاست دارم به خودم قول میدم یه وقتی واسش بذارم و هی به تعویق میندازم
در واقع هفته هاست دارم از خودم فرار میکنم
چرا؟
نکنه میترسم؟
از خودم؟
:-(
دلم میخواد یه نامه واسش بنویسم
دلم میخواد دوباره با جز به جز و ذره ذره اش روبرو بشم.
انگار که یه جاهاییش رو نادیده گرفتم
حتی هفته هاست میام اینجا از همین می نویسم و پاک می کنم چون نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بگم…

450 درجه ی فارنهایت

درخواست حذف این مطلب
راستش چالش رو دیدم اما چون کتابخوان حرفه ای نیستم هنوز ترجیح دادم از پستهای شما واسه اولویت بندی کتاب هام استفاده کنم و بخونم! و خودم شرکت نکنم
مرسی از مجهول الحال عزیز واسه دعوتم و تشکر از جناب تد برای شروع این چالش مفید
اون موقع که این کتاب رو پدرم واسم ید و هدیه داد تلگرامی نبود! این همه کانال که بخشهایی از کتابها یا جملات مفید و آموزنده منتشر کنن نبود و واسه همین کتاب <گنجینه ی ما و شما> واقعا برام مثل یک گنجینه بود
پر از جملات ناب از اساطیر و بزرگان جهان و حتی ان و ان. که میشد یه راه درست زندگی واسه خودت داشته باشی باهاش
کتاب به چندین فصل مختلف تفکیک شده و جملات توی اون فصول جای گرفتن.
خیلی خیلی برام ارزشمند بود چون باهاش بزرگ شدم و هدیه پدرم بود
هر موقع حالم بد بود میرفتم فصلی که به حس و حالم بخوره رو انتخاب می و میخوندم و سعی می بهش عمل کنم
اما خیلی متاسفم که دوستی کتاب رو ازم امانت گرفت و رشته های پیوند گسسته و دیگه نمیتونم کتابم رو که برگ برگش بوی خاطرات میداد داشته باشم :(
انقدر برام ارزشمند بود که میخواستم یه روز هدیه بدم به میم! اما دیگه نمیشه متاسفانه

کتاب بعدی که خیلی تحت تاثیر قرارم داد "نامه ای به کودکی که هرگز زاده نشد" بود.
این کتاب بیشتر از هر کتاب و فلسفه و بحثهای افرینش دیگه ای من رو به فکر وا داشت و هنوز که هنوزه پرم از علامت سوال که "از کجا امده ام امدنم بهر چه بود" هنوز دارم فکر میکنم و انقدر عطر کتاب مشامم رو پر کرده که برای خودم هم عجیبه. انتخاب اینکه یکی دیگه رو به این دنیا اضافه کنی یا نه ! سواله واسم

گنجینه ی ما و شما رو بیش از بیست بار خوندم! و نامه ای به کودکی که هرگز زاده نشد رو دو بار.اما فکر کنم یه روز هم کتاب اولی رو دوباره ب م واسه خودم هم کتاب دومی رو برای بار سوم بخونم

کی فردا رو دیده!

درخواست حذف این مطلب
یادِ (و) افتاده بودم و ده_ دوازده ساعت همایشی که با هم داشتیم
یه زمانی همه امیدشون به اون رو از دست دادن
حالا اما؟! چندین اختراع رو به نام خودش ثبت کرده.اونم توی سن کم
گفتم چرا اینجایی؟!
گفت هی امیدم رو گره میزنم هی نمیشه. ریشه هامو اینجا کاشتم. اما خیلی بهش فکر میکنم.روز به روز بیشتر!

روزی که باهاش آشنا شدم فکرش هم نمی یه روز من هم در ابتدای راهی که اون رفته قرار بگیرم و حرفهایی که اون شنیده من هم بشنوم