جواب سوال های شما درمورد خوابگاه و + توضیح

درخواست حذف این مطلب
سلام
بریم سراغ اصل مطلب!
بله من از راه نسبتا دوری اومدم . تقریبا 1000 کیلومتر با خونه فاصله دارم و خوابگاهی ام
یه اتاق پنج نفره با تخت های یک طبقه! که از این نظر به شدت راحته
بقیه خوابگاه ها رو نمیدونم اما خوابگاه من از نظر اندازه اتاق و کمد و سرویس بهداشتی و آشپزخونه خوبه.راضی و راحتم. فقط دیوار اتاقش زیادی شلوغه! که شخصا بازم باهاش مشکلی ندارم.اما هم اتاقی هام باهاش مشکل دارن
این که توی خوابگاه بهتون سخت بگذره یا نه کاملا به شخصیت خودتون بستگی داره
راستش من میترسیدم اون اوایل! چون توی خونه خودمون حتما باید اتاق خودم میخو دم.تنهای تنها.و در رو هم عموما قفل می و لباس های راحت تری میپوشیدم
فکر می اگه بیام توی یه اتاق پنج نفره دیگه خوابم مختل میشه و خیلی اذیت میشم.اما بعد از سه چهار شب عادت .
مسئله ی آشپزی زیاد مطرح نیست چون تا پنج شنبه غذای سلف رو دارید.و حتی میتونید پنجشنبه ها واسه جمعتون هم پرس اضافی سفارش بدید
توی این یک ماه به جز روزهای اول که کارت سلفم فعال نشده بود من فقط یک بار آشپزی
به نظرم آشپزی اینجا میتونه از سخت ترین کارهاش باشه.حداقل واسه من
این از این! سوال بعدی درمورد فاصله و خونه رفتن
اگه خود رو بخوام بگم که غالب دانشجوها از خود تهران و کرج و ری و... میان.و خوابگاهی نیستن.
بقیه هم که خوابگاهی هستن به خونشون نزدیک تر از من بودن 90% اونایی که تا الان دیدم
هر آ هفته اتاق ما خالی میشه! و دو نفر میمونیم
یکی من.و اون یکی متغیره
راستش من قصد داشتم ترم اول اصلا خونه نرم.و دیدن بچه هایی که آ هفته چمدون به دست محوطه خوابگاه رو طی میکنن واسم سخت نبود.اونایی که شمالی ان هر هفته تقریبا میرن خونشون.بقیه بچه ها منتظر یک روز تعطیلات اضافی ان.این ا هفته اکثر خوابگاه ها خالی شدن! همه رفتن
همه هم کلاسی ها و هم خوابگاهی های من خیییلییی نگران منن که چرا نمیرم خونه:)) که من ترجیح میدادم نگرانیشون رو طور دیگه ای نشون بدن نه با ح بدی که حس کنم وای چقدر سخته واسم! به هر حال این نوید رو باید بهشون بدم که سه روز دیگه میرم خونه!
برای اینکه شما برید خونتون یا نه باید فاکتورهای مختلفی رو در نظر بگیرید
مهم ترینش توی این وضعیت به نظر من جنبه اقتصادی زمانیش هست.اینکه آیا اون مدت زمانی که میتونید خونتون باشید به نسبت هزینه ای که برای خونه رفتن می دید ارزشش رو داره یا نه
که اگر راهتون دور باشه کمتر جواب مثبت میگیرید
مثلا وضعیت منی که حدود ده تا دوازده ساعت با خونه فاصله دارم با اونی که با بیست هزارتومن و سه ساعته میرسه خونشون خیلی متفاوته!
اگه شخصیت وابسته ای داشته باشید دوری زیاد براتون سخت میشه.وقتی مریض میشید(مثل الان خودم)تنهایی باید برید و از خودتون مراقبت کنید.نمیتونید امیدوار باشید به آ هفته ای که میشد برید خونه و خانواده رو ببینید
به طور کلی اگر بخوام بگم
اگر آدمی هستید که از اول زندگی وابسته بودید و هیچ وقت تنهای تنها جایی رها نشدید برای اولین بار خیلی از خونه دور نشید. فاصله های چهار پنج ساعته رو نهایتا انتخاب کنید.یا جایی رو انتخاب کنید که فامیلی چیزی داشته باشید.الان خیلی از بچه های خوابگاه ا هفته ها میرن خونه اقوامشون که تهران هستن.یه استراحت و تفریح و تجدید قوا دارن و برمیگردن
و نکته خیلی مهم اینکه اگه رشته تون سخت باشه یا تون سختگیر یا هر دو! دیگه زمانی برای فکر به در و دیوار خوابگاه و غذای سلف و .. ندارید! مشغول درس خوندن میشید و یادتون میره کجایید کلا !!

نمیدونم دیگه چی باید بگم :)) سعی به سوالهای شما فقط جواب بدم.اگه چیزی جا مونده بود بهم بگید

پ.ن: خب ببینید برای هر ی یه مسائلی مهم و حیاتیه.و ارزشهاشون طبقه بندی میشه. پست قبلی رو که من نوشتم و گفتم اعتماد کرده بودم یه سری برداشت های اشتباه شد
توی همچین فضایی من اولین قدمی که در راستای اعتماد میتونستم بردارم وسایلم بود.یعنی از یه جایی به بعد وقتی با بچه ها اشنا شدیم دیگه نیازی نمیدیدم در کمدم همیشه قفل باشه یا کیفم توی کمد باشه. این اولین گامی بود که در راستای اعتماد برداشته بودم.
با اتفاقی که افتاد دیدم اشتباه .شاید کار اون ها درست نباشه اما مقصر اصلی منم که مراقب خودم و وسایلم نبودم.وقتی من کیف پولم رو میذارم روی تخت و سه چهار ساعت میرم بیرون هر اتفاقی ممکنه بیفته! پس شمایید که باید مراقب خودتون باشید.به قول یکی از دوستان همینجا ، هر قدر هم با ی توی خوابگاه صمیمی شدید باز هم مراقب باشید و این مدلی اعتماد نکنید
من دوستان چندساله ی دبیرستانم خیلی از مسائل شخصی و اعتقادات و ... م رو نمیدونن.معلومه که هم اتاقی هام هم نمیدونن دیگه! در واقع نگفتم
نیازی هم نیست بگید.
ارزشی که من برای مسائل روحیم قائل بودم بیشتر از مسائل مادیم بود. و خوشحالم که ریسکم هم روی همون مسائل مادی بودی و ضربه بدتری نخوردم
فقط از این به بعد هم مثل روزهای اول باید محافظه کار باشم.یهو فکر نکنید خوابگاه خونه ست و هم اتاقی ها خانواده :)) همچین چیزی نیست.باهاشون خوش باشید و دوستشون داشته باشید اما اعتماد صددرصدی نکنید.

و حال من در رابطه با موضوع پست قبل؟تغییر رفتاری با بچه ها ندادم.فقط دیگه مراقبم
و کلا حسم هنوز به ح طبیعی برنگشته.منفیه

مامان

درخواست حذف این مطلب
دلم میخواست مامانم اینجا بود و بغلم میکرد و یک عالمه گریه می !
چقدر آدمها از دور نزدیکن ...
و شاید هم ترسناکن!

در حال حاضر هیچ چیز اونطوری که میخوام نیست...
با سیلی صورتم رو سرخ نگه داشتم ...
ولی شاید باید اندکی صبر کنم! تا سحرم فرا برسه

خونه

درخواست حذف این مطلب
ساعت نه شبه و میدونی کجام؟!
قم ! :)
6_7صبح میرسم شهرم و نهایتا 10 صبح دیگه خونه ام
باید برم واسه خواهرم کیک تولد ب م.شبی که تولد هم اتاقیم بود و جشن گرفتیم بهم میگفت چون تو تولد من نیستی منم جشن نمیگیرم دلم نمیاد !
حالا میخوام خودم سو رایزش کنم
به یکی از دوستام گفتم دارم میرم.
بقیشون رو پیچوندم :))) استوریهامو که دیدن گفتن کجا داری میری؟ منم گفتم میرم قم خونه دوستم :))
به قلمبه گفتم جزوه ای که بهت قول داده بودم رو بابام فردا میاره واست.ولی خب خبری از جزوه نیست.من میخوام برم زنگ خونشون رو بزنم :))
باید یه روز هماهنگ کنم همه دوستام رو با هم ببینم.راستش دلم میخواد فقط پیش خانواده ام باشم این سه روز رو
ام هم فهمیده من دارم میرم قراره بیاد !
الان طبیعتا باید خوشحال باشم اما یه بغض خاصی دارم! واقعا نمیدونم یک هفته ست چه بلایی به سرم اومده و همش غم همراه شادیهام هست
الان از این دلگیرم که سه روز کمه و وقتی بخوام برگردم واسم سخته
جاده رو نگاه میکنم یه چیزهایی یادم میاد.یک ماه و قبل وقتی بین راه از خواب بیدار میشدم و بیرون ماشین پدرم رو نگاه می همین جاها رو می دیدم.اون موقع هیچ تصوری از جایی که میخواستم برم نداشتم و همه چیز واسم عجیب و غریب بود.الان اما همه چیز آشناست و این دفعه خودمم که نمیدونم متعلق به کجام!
تلخیِ شیرینیه ...
خوشحالم از انتخابش
بیا چشمهامون رو ببندیم و فکر کنیم چطوری از تعطیلات شیرین و متفاوت این هفته مون در کنار خانواده لذت ببریم *.*

این بود تعطیلات

درخواست حذف این مطلب
روز اول دو ساعت بعد از اینکه من رسیدم ام و پسر وسطیش! هم اومدن.تا یکم جو آروم شد خواستم استراحت کنم 6_7 تا از دوستام اومدن و تا 11 شب با هم بودیم
روز بعد خونمون نذری داشتیم و خانواده دخترعموی مامان و عموی خودم هم به ام اضافه شدن.و البته دوستم الف
پنجشنبه هم عصرش رفتم مهمونی
این همه هم تهران صبر که برگردم اینجا برم پیش آرایشگر خودم.اونم نبود
و امروز هم به جمع وسایلها گذشت
ساعت چهار هم خونه رو به مقصد تهران ترک ! با ام رفتم
و موقع خداحافظی با خانواده ام یکم گریه .راستش خیلی کم اینجا بودم.و اینکه اصلا اصلا اصلا فرصت نشد توی جمع خانواده خودم باشم و باهاشون صحبت کنم
از حسم بگم که وقتی رسیدم نه خونه واسم خونه بود نه خوابگاه... حس می متعلق به هیچ کدوم نیستم.هیچ جا نمیتونم جای پامو محکم کنم
و طبق برنامه هام احتمالا این وضعیت تا ده سال آینده به همین منوال باشه..
پس بیا بهش عادت کنیم
که همه نیازمندی ها و حال خوب کنهامون توی یه کوله جا شن
که یاد بگیریم چطوری تنهایی خوش باشیم
که باد بگیریم مسافر باشیم
که یاد بگیریم چطوری برای یک سفر دوازده ساعته و دوری دو ماهه خانواده مونو بغل کنیم بدون ترس از گریه :))
قبلا هم گفته بودم از خداحافظی خوشم نمیاد.ناراحتم میکنه
الان هم در راه برگشت به تهرانم
دوباره شروع زندگی خوابگاهی و دانشجویی و حواشی....


گزارش کار آزمایشگاهم رو ننوشتم.اون یکی هم گروهیم که ترم آ ه گفت امتحان داره نمیتونه به جای من بنویسه.اون یکی که هم کلاسیمه گفت هنوز کارهای مهمترش رو تموم نکرده و فکر نکنه برسه بنویسه
این در حالیه که من آزمایشگاه هشت صبحم رو نمیرسم
و اون یکی ساعت ده رو اگه برسم گزارش کار ننوشتم.
باید برم بگم توی راه بودم و دوستان هم گروهی لطف ن دو صفحه خط کشی کنن و یه نمودار بکشن ، فردا خودم مینویسم میارم :/
تازه غذای دو روز آینده ام هم رزرو ن یادم رفت :/

تو فکر کن دارم خودم رو تحویل میگیرم یا خودشیفته ام.هر طور راحتی

درخواست حذف این مطلب
الف با عصبانیت میگه تو واقعا راجع به دنیا و آدم هاش چی فکر کردی؟!
چرا توقعت بالاست ازش؟

بهی میگه تو خیلی ریزبین و جزئی و حساسی!

و من؟ الان دیگه فکر میکنم برای این آدمها زیادم !
شاید یه روزی تصمیم بگیرم که خودم رو ازشون بگیرم. for ever

جواب سوال های شما درمورد خوابگاه و

درخواست حذف این مطلب
سلام
بریم سراغ اصل مطلب!
بله من از راه نسبتا دوری اومدم . تقریبا 1000 کیلومتر با خونه فاصله دارم و خوابگاهی ام
یه اتاق پنج نفره با تخت های یک طبقه! که از این نظر به شدت راحته
بقیه خوابگاه ها رو نمیدونم اما خوابگاه من از نظر اندازه اتاق و کمد و سرویس بهداشتی و آشپزخونه خوبه.راضی و راحتم. فقط دیوار اتاقش زیادی شلوغه! که شخصا بازم باهاش مشکلی ندارم.اما هم اتاقی هام باهاش مشکل دارن
این که توی خوابگاه بهتون سخت بگذره یا نه کاملا به شخصیت خودتون بستگی داره
راستش من میترسیدم اون اوایل! چون توی خونه خودمون حتما باید اتاق خودم میخو دم.تنهای تنها.و در رو هم عموما قفل می و لباس های راحت تری میپوشیدم
فکر می اگه بیام توی یه اتاق پنج نفره دیگه خوابم مختل میشه و خیلی اذیت میشم.اما بعد از سه چهار شب عادت .
مسئله ی آشپزی زیاد مطرح نیست چون تا پنج شنبه غذای سلف رو دارید.و حتی میتونید پنجشنبه ها واسه جمعتون هم پرس اضافی سفارش بدید
توی این یک ماه به جز روزهای اول که کارت سلفم فعال نشده بود من فقط یک بار آشپزی
به نظرم آشپزی اینجا میتونه از سخت ترین کارهاش باشه.حداقل واسه من
این از این! سوال بعدی درمورد فاصله و خونه رفتن
اگه خود رو بخوام بگم که غالب دانشجوها از خود تهران و کرج و ری و... میان.و خوابگاهی نیستن.
بقیه هم که خوابگاهی هستن به خونشون نزدیک تر از من بودن 90% اونایی که تا الان دیدم
هر آ هفته اتاق ما خالی میشه! و دو نفر میمونیم
یکی من.و اون یکی متغیره
راستش من قصد داشتم ترم اول اصلا خونه نرم.و دیدن بچه هایی که آ هفته چمدون به دست محوطه خوابگاه رو طی میکنن واسم سخت نبود.اونایی که شمالی ان هر هفته تقریبا میرن خونشون.بقیه بچه ها منتظر یک روز تعطیلات اضافی ان.این ا هفته اکثر خوابگاه ها خالی شدن! همه رفتن
همه هم کلاسی ها و هم خوابگاهی های من خیییلییی نگران منن که چرا نمیرم خونه:)) که من ترجیح میدادم نگرانیشون رو طور دیگه ای نشون بدن نه با ح بدی که حس کنم وای چقدر سخته واسم! به هر حال این نوید رو باید بهشون بدم که سه روز دیگه میرم خونه!
برای اینکه شما برید خونتون یا نه باید فاکتورهای مختلفی رو در نظر بگیرید
مهم ترینش توی این وضعیت به نظر من جنبه اقتصادی زمانیش هست.اینکه آیا اون مدت زمانی که میتونید خونتون باشید به نسبت هزینه ای که برای خونه رفتن می دید ارزشش رو داره یا نه
که اگر راهتون دور باشه کمتر جواب مثبت میگیرید
مثلا وضعیت منی که حدود ده تا دوازده ساعت با خونه فاصله دارم با اونی که با بیست هزارتومن و سه ساعته میرسه خونشون خیلی متفاوته!
اگه شخصیت وابسته ای داشته باشید دوری زیاد براتون سخت میشه.وقتی مریض میشید(مثل الان خودم)تنهایی باید برید و از خودتون مراقبت کنید.نمیتونید امیدوار باشید به آ هفته ای که میشد برید خونه و خانواده رو ببینید
به طور کلی اگر بخوام بگم
اگر آدمی هستید که از اول زندگی وابسته بودید و هیچ وقت تنهای تنها جایی رها نشدید برای اولین بار خیلی از خونه دور نشید. فاصله های چهار پنج ساعته رو نهایتا انتخاب کنید.یا جایی رو انتخاب کنید که فامیلی چیزی داشته باشید.الان خیلی از بچه های خوابگاه ا هفته ها میرن خونه اقوامشون که تهران هستن.یه استراحت و تفریح و تجدید قوا دارن و برمیگردن
و نکته خیلی مهم اینکه اگه رشته تون سخت باشه یا تون سختگیر یا هر دو! دیگه زمانی برای فکر به در و دیوار خوابگاه و غذای سلف و .. ندارید! مشغول درس خوندن میشید و یادتون میره کجایید کلا !!

نمیدونم دیگه چی باید بگم :)) سعی به سوالهای شما فقط جواب بدم.اگه چیزی جا مونده بود بهم بگید

بی اعتمادی

درخواست حذف این مطلب
اون اوایل که اومدم خوابگاه خیلی محافظه کار بودم تا وقتی که هم اتاقی ها رو شناختم و با همدیگه صمیمی شدیم
بعدش یکم احساس راحتی .کیفم رو روی تختم میذاشتم و در کمدم رو قفل نمی زمانهایی که خوابگاه و اتاق دوستم بودم
اعتماد شاید. در رابطه با وسایلم البته!
و تا الان دو تا تجربه ی ناخوشایند داشتم
یه بار از خواب بیدار شدم دیدم پک صبحانه ای که داشتم نصف شده! و یکیشون با پک صبحانه ی خودش رفته خونه
دیروز هم میخواستم برم ید و دیدم پولهای نقد توی کیفم نیستن
من قضاوتشون ن .برچسب هم نزدم.اما تمام نشانه های احتمالی رو دیدم و حس
و با این اتفاقات الان حس خیلی بد و ناامنی دارم
باورم هم نمیشه !


+ چند نفر درمورد خوابگاه و یه سری سوالاتی ازم پرسیدن که چون خیلی زیاد بود ترجیح دادم توی پست جوابشون رو بدم.و توی یکی از همین روزهای آتی میام و براتون پست می نویسم :)

her

درخواست حذف این مطلب
از اونجایی که میانترم دوشنبه ام خیلی فرسایشیه یه رو طی دو روز دیدم
یک ساعتش رو با الف در حالی که یهو خوابم برد و افتادم روی تخت :))) بقیه اش رو تنها و مواقع خستگی

her یک اثر خاص به کارگردانی و نویسندگی «اسپایک جونز» در ژانر درام، عاشقانه و علمی-تخیلی است. داستان در آینده ای نه چندان دور اتفاق می افتد؛ زمانی که هوش پیشرفت قابل توجهی داشته است. her (او) بدون شک یکی از برترین های سال 2013 است که بعید است ی هوس نکند تا آن را دوباره ببیند.


+متاسفم بابت جواب ندادن کامنتها.در اسرع وقت جواب میدم

سعی میکنم تلخ نباشم ولی نمیشه

درخواست حذف این مطلب
گاهی یه رفتارهایی رو از افرادی میبینی که نباید!
احساس میکنم خوابم و قراره یکی صدام کنه بیدار شم...
یه فشار و جنگ درونیه که نمیتونم کنترلش کنم
از اون طرف هم میانترم فیزیک دارم و دیگه بدتر!

رویاها رو میشه توی بیداری دید :)

درخواست حذف این مطلب
اون دفترچه قرمز کوچولوی یادداشتم بود؟که من آرزوها و برنامه هامو توش مینوشتم؟! همون
الان داشتم میخوندمش
جلوی خیلی از آرزوهام میتونم تیک بزنم ! واسشون وقت گذاشتم ، تلاش و بهشون رسیدم
اما الان تیک نزدم.گذاشتم فردا بعد از آزمایشگاه برم یه گوشه توی محوطه تنها بشینم و با خیال راحت موزیک گوش بدم و تیک های پر از ذوقم رو کنارشون بزنم!
عصرش هم برای شاد خودم دستش رو میگیرم و برای اولین بار میبرم پیست دوچرخه سواری اینجا.همه انرژیمون رو تخلیه میکنیم :)
توی دفترچه ام یه جا نوشتم دوچرخه شخصی خودم رو داشته باشم! اما الان نمیشه.حتی میتونم با ذکر دلیل و اعمال تغییرات جزیی جلوی اون آرزوم هم تیک بزنم :دی
و شاید قشنگ ترین تیکش اون جایی میشه که چندین مورد تحقیق و پژوهش توی زمینه های مختلف بود و الآن با ورود به رشته تحصیلیم میتونم با خیال راحت بهشون بپردازم *.*

اعتماد به نفس

درخواست حذف این مطلب
دارم کتاب اعتماد به نفس از باربادا دی آنجلیس نویسنده ی خوش قلمم رو میخونم :)
کتاب رو ب توی وسایلهای مصی هم اتاقیم پیدا .رفته بوده از یه ترم بالایی کتاب بگیره اینم بهش داده بود
و خب من از اون مشتاق تر بودم واسه خوندنش :)) خیلی کتاب خوبیه و بهت میگه که اعتماد به نفس برخاسته از این حقیقته که من میدونم اگر تصمیم بگیرم کاری رو انجام بدم حتما اونو تا پایان دنبال میکنم.فارغ از نتیجه
""هنگامی که اعتماد به نفس و خودباوری خود را بر اساس آن که و آن چه به راستی هستید و نه بر اساس موفقیت ها و دستی ها یا ش ت ها و ناکامی های خود بنا می کنید چیزی را در خود خلق می نمایید که هیچ و هیچ چیز یارای گرفتنش را از شما نخواهد داشت""

+توی این مدت های زیادی رو دیدم که یادم رفت بیام و بنویسم
we رو با الف دیدم.راجع به پادشاهی که بخاطر ازدواج با معشوقه اش تاج و تختش رو رها می کنه! و خیلی خیلی خوش ساخت و قشنگی بود
سینمای هم های زیادی واسمون پخش کرد ، از قدیمی ترین ها تا جدیدها. اونایی که با کلاسهای من تداخل نداشت و یا وقتش رو داشتم برم ببینم هلن ، یکی از ما دو نفر ، لاتاری ، رگ خواب و تنگه ی ابوقریب که بیست دقیقه اش رو دیدم!
به جز همون ا ی بقیه رو دیده بودم و صرف سرگرمی رفتم
پست طولانی میشه اگه بخوام اتفاقات جدید هم بنویسم :) بمونه واسه فردا..

غر بزنم واسه آموزش بی رحم و نچسبمون

درخواست حذف این مطلب
آموزش بدترین برنامه کلاسی که میشد واسمون طراحی بشه رو تحویل داده.حتی بدترین برنامه امتحانی.کل هفته رو درگیر کلاس رفتنیم
و اینکه کی میگه به همین زودی قراره میانترم ها شروع شن؟ :/
الان حسرت بقیه رشته ها رو میخوریم که چرا اونها حداقل چهارشنبه هاشون هم تعطیلن ولی ما نیستیم و چرا واقعا باید 90% واحدهامون عمومی های نچسب باشن که من ازشون متنفرم؟! عمومی که میگم به زبان و ادبیات فارسی فکر نکنید! به فیزیک فکر کنید
به ریاضی و اون منبع انگلیسی قشنگمون :/
من عاشق ریاضی ام اما از فیزیک متنفرم. حالا با وضع تدریس هامون الان هر دو رو در یک سطحم! و شاید بگید خودت باید بخونی و عادت کنی به این وضع اما انصاف نبود از همین ترم اول بیان منابع انگلیسی بدن به ما
فقط سه واحد تخصصی داریم که با دو تا ارائه میشه. چهارتا منبع انگلیسی ؟! باورم نمیشه. همون درس رو آزمایشگاهش هم داریم
خود ها گفتن ترم فوق العاده سنگینیه و مناسب ورودی ها نیست آنچنان
و من الان در بالاترین حد سردرگمی ام
امروز اولین ا هفته ای بود که کامل خوابگاه بودم و کارگاه و ... نداشتم.از صبح این رفرنس ها جلومن و یک صفحه از این میخونم یک صفحه از اون و اعتراف میکنم چیز خاصی متوجه نشدم.دلیلش هم بی میلیم به این کتابهاست
من درس های تخصصی خودم رو میخوام :( واقعا بابت دروس این ترم ناراحتم
یه روز هم ورودی های 95 رو دیدیم و ازشون راجع به یکی از های عمومی پرسیدیم. گفتن از یه کلاس 40 نفره 11 نفر با نمره ی ده پاس شدن بقیه افتادن :|
:|
هیچ کلمه ای در حال حاضر برای شرح و توصیف حالم ندارم

the war isnt over

درخواست حذف این مطلب
بچه ها رفتن سینما ببینن.البته منم رفته بودم.نیم ساعت گذشت و دیدم هیچی از متوجه نشدم.کلید گرفتم و برگشتم
توی راه یه نیمکت خالی پیدا که هیچ دو نفری ننشسته بودن! نشستم اینجا و دارم فکر میکنم
یه حس ها و افکار عجیبی دارم که حتی میترسم خودم هم بهشون فکر کنم.مشخصه به ی هم نمیتونم بگم.حتی یه روانکاو!
دلم یه تنهایی عمیق میخواد
یا شاید هم اون پویایی همیشگیم رو
تشخیص اینکه کدومش حالم رو بهتر میکنه سخته
شاید هم نمیدونم چی میخوام
باید صبر کنم ببینم زمان چه بر سرم میاره.که از اینم متنفرم.دوست ندارم افسار زندگیم رو بسپرم به دست زمان آخه

خیلی خوشحال شدم

درخواست حذف این مطلب
امروز رفتم است و کلاس شنا ثبت نام
همونجا مادرم تماس گرفت و گفت که پزشک جدیدش گفته قلبش هیچ مشکلی نداره خداروشکر و انقدر شوکه شدم از خوشحالیش که حتی یادم رفت به خودش بگم! وقتی برگشتم خوابگاه بهش گفتم رسید خونه خبر بده که تماس بگیرم و بگم چقدر احساس رهایی و شادی دارم از این خبر.انگار یه بار سنگین از روی دوشم برداشته شده
عصر هم رفتم دوش بگیرم که اطلاعیه دادن جلسه مشاوره مدیریت استرس ساعت چهاره.یک ربع به پنج با خودم گفتم برم ببینم تهش چخبره! و وقتی رفتم متوجه شدم هنوز شروع نشده
توی کارگاه فهمیدم چقددددر استرس میتونم الان داشته باشم و چه بی رحمانه نسبت بهشون بی اطلاع و حتی بی توجهم.باید بیشتر مراقب خودم باشم.باید از این جو زندگی خوابگاهی دور شم و شخصی سازی کنم.خوشم نمیاد که حریم شخصیم خدشه دار شده طوری که وقتی واسه خودم ندارم
مامانم تماس گرفت اما من توی کارگاه بودم و نتونستم صحبت کنم.
باید برم سلف و برگردم و حتما بهش بگم چقدر خوشحالم
بعدش باید درس بخونم
حتی باید بیشتر اینجا روزانه نویسی کنم چون یکی از راه های رهایی واسه من همینجاست.درست همین خونه ی خوش رنگ مجازیم :)

انگیزه!

درخواست حذف این مطلب
با اینکه همیشه نمره هام بالا بود به جز سال کنکورم دیگه هیچ وقت توی عمرم خواب گرم صبحگاهیم رو برای درس خوندن رها نکرده بودم که الان بیدارم!
الان؟6 صبح

کارگاه

درخواست حذف این مطلب
خب شاید بگید چرا تو که ترم اولی رفتی همچین کارگاهی ثبت نام کردی!
ربطی نداره که :)) من عاشق این چیزام و هرچند ممکنه زیادی حرفه ای باشه و من اونجا شبیه علامت سوال باشم باز هم دارم میرم که شرکت کنم!

فردا کارگاه مرتبط با سرطان دارم *.* و پر از ذوقم و تشنه ی تمام اطلاعاتی ام که قراره دریافت کنم
تازه به قول باباپنجعلی بهم سرتیفیکیت هم میدن :دی
اینم از برنامه روز تعطیلمون

نوانگار

درخواست حذف این مطلب
شب قبلش هر قدر سعی بخوابم نتونستم و نتیجه اش شد اینکه صبح خواب موندم.سریع لباس هامو پوشیدم و یه رژ کمرنگ زدم که صورتم از ح رنگ پریدگیش بیرون بیاد و در اتاق رو آروم بستم تا بقیه بیدار نشن و رفتم به سمت مترو
توی شلوغی خودم رو گم کرده بودم اما قلبم همچنان به قوت قبلش می تپید برای دیدنت
به هر سختی بود خودم رو رسوندم به فرودگاه و به پروازم رسیدم
می دونستم اونجا توی فرودگاه مقصد منتظرمی.اما وقتی داشتم توی جمعیت دنبال تو می گشتم یه آقای مسنی رو دیدم که روی یه کارت اسم من رو نوشته!
رفتم سمتش و قبل از این که من چیزی بگم گفت شما x هستید؟
فهمیدم آژانسه و قراره من رو به تو برسونه
توی ماشین پرسیدم آقا کجا میریم؟!
و گفت صبر کنم تا ده دقیقه دیگه میرسیم
از جاده های درختی قشنگی گذشتیم و هر چی بیشتر می رفتیم بیشتر بوی دریا به مشامم می رسید
یک لحظه چشم هام رو بستم و سه سال قبل رو به خاطر آوردم.شبی که به من قول داده بودی یه روز توی ساحل بهم برسیم و برام روی شن ها نقاشی بکشی
باورم نمی شد که تو با تمام مشغله های ذهنیت اون مکالمه رو یادت باشه و بخوای که من رو به آرزوم برسونی
تا رسیدیم لبخندی به پهنای صورت داشتم و مثل تمام زمان هایی که پر از احساسم آسمون ابری پاییز رو تماشا می
وقتی رسیدیم همون آقای مسنی که حالا متوجه حال خوب من شده بود با نگاهی پر از حرف گفت که اون میز کنار ساحل برای شماست!
از همونجا به سمت ساحل نگاهم رو چرخوندم اما تو نبودی.با خودم گفتم شاید همون اطراف منتظر منی
پیاده شدم و به سمت میز حرکت .روی شن های ساحل یه خط صاف بود که راهنمای من به سمت میز بود.رفتم و رفتم و رفتم تا رسیدم به میزی که انگار توی یه قلب بزرگ روی شن ها جا شده بود
هر چی اطرافم رو نگاه خبری از تو نبود.با خودم گفتم شاید این هم برنامه ست که من پیش از تو برسم. اما وقتی دیدم فقط یک صندلی اونجاست تعجب .نشستم و دیدم که یه نامه روی میزه...

+چالش نوانگار رادیوبلاگی ها به دعوت حورای عزیز
و آهنگ چهارم
دیر شرکت و میدونم زمان خوبی نیست شخص خاصی رو دعوت کنم.پس از همه شماهایی که این پست رو می خونید دعوت میکنم که اگر وقتش رو دارید حتما شرکت کنید

خیلی دوست دارم این همکاری خوب پیش بره + شروع

درخواست حذف این مطلب
در کنار درس و دارم با دوستی که خیلی خیلی توی کارش موفقه شروع به کار می کنم!
راجع بهش صحبت کردیم و خوشبختانه تمایل نشون داده که من رو حمایت کنه و شاید هم دستیارش بشم حتی :)
برای شروع نشستم دارم کانالش رو می خونم و ویس هاش رو گوش میدم و نوت برداری میکنم.در واقع اطلاعات و دانشم رو توی اون زمینه افزایش میدم به امید این که بتونم از پسش بر بیام و موفق شم
و خب خیلی خوشحال میشم اگه کارم بگیره!

پ.ن: ب از ساعت نه تا چهار صبح با هم وقت گذروندیم. we رو دیدیم برای سرگرمی و چند تا آموزشی در رابطه با کار دیدم و نوت برداری .سوالهام رو پرسیدم و واسم توضیح داد و یک عالمه صحبت کردیم و خب خیلی خوشحالم از این بابت... :)

دوازدهم!

درخواست حذف این مطلب

خیلی چیزها واسه نوشتن دارم.خیلی

اما حدود 40 تا کامنت دیگه مونده که تایید کنم و جواب بدم خصوصی هاشونو و خیلی خیلی سرم شلوغه.حتی دلم نمیاد کامنتهای این پست رو هم ببندم تا زمانی که اونا رو تایید کنم بس شما خوب و مهربونید.ببخشید که دیر جواب داده میشه.

واسه همین فقط همین رو گوشزد کنم صرف ادامه ی پست قبلی که



به شدت یاد 12 مهرماه سال 1397 بخیر :)


و اینکه امروز بعد از یک هفته که اومدم اینجا یادم اومده کجام و دلم واسه خونه تنگ شده.از وقتی اومدم هیچ حس بدی نداشتم.دلتنگیم هم خیلی قابل لمس نبود یا شاید هم درکش نکرده بودم

اما عصر یک لحظه بدجوری دلم گرفت و هوای خونه و خانواده داشت و رفتم اتاق الف و گریه

الان بهترم

فردا باز کلاس ها شروع میشه و سرم شلوغتر میشه و یادم میره! اما فقط یادم میره.مسئله باقی می مونه

شاید های آ این روزها!

درخواست حذف این مطلب
the best of me
راجع به عاشق و معشوقی که طی مرگ دوست مشترکشون بعد از بیست سال همدیگه رو میبینن.که خیلی قشنگی بود

۱.فکر میکنم دنیا عد رو خیلی سریع انجام میده
۲.درد ریشه ی خیلی عمیقی داره
۳.هیچ چیزی جز خودت تو رو به ارامش نمی رسونه
۴.تو زنده ای که زندگی کنی , باید مبارزه کنی و به مبارزه ادامه بدی
۵.با زندگیت کنار بیا , اونوقت نعمت ها میان سمتت

maleficent
ساخته شده بر اساس کتاب و انیمیشن زیبای ه
که خب خیلی تغییرات داشت. مثلا اون بوسه ی نجات دهنده مادر فرزندی بود! یا اون جادوگره اصلا جادوگر نبود , یه پری مهربون بود!

the kissing booth
دختر و پسری از بچگی مثل خواهر و برادر باهمدیگه بزرگ شدن , تا اینکه مادر دختره می میره و برادر بزرگتر پسره حامی اصلی دختره توی دبیرستانش میشه
اما خب یه سری قوانین بینشون باعث بروز مشکلات میشه
از نکات مثبتی که توی میشد یادگرفت اهمیت دوستی و وفاداری بود
که چقدر هوای همدیگه رو دارن و دوستی ها چقدر میتونن ارزشمند باشن

سفرنامه ی به سوی !

درخواست حذف این مطلب
صبح که صی صی اومد خداحافظی کنه بره مدرسه برع همیشه که بوسیدنها و بغل هاش انقدر طول می کشید که به زور! از خودم جداش می ، سریع رفت
با خودم گفتم چش بود؟! تا اینکه از اپن دیدم داره اشکاشو پاک میکنه.
بغضم گرفته بود ولی سریع همون چند قطره اشکم هم پاک مامان متوجه نشه
ولی لحظه خداحافظی با خودش انقدر گریه کرد که منم تو بغلش گریه ام گرفت ولی همینطور با بغض می خندیدم می گفتم گریه نکن ببین اون دوتا دارن میخندن بهمون!
سر راه میخواستم چندتا کتاب بدم به قلمبه و با اونم خداحافظی کنم.اونجا هم مراسم اشک ریزان داشتیم :))) بعد جالب این بود خودم هم همزمان میخندیدم اونو به س ه میگرفتم.گفت دم رفتن هم دست از این کارهات برنمیداری! ولی خب همه اینها نهایتا در حد چند قطره اشک بود اونم بخاطر فوران احساسات :)) وگرنه من که چیزیم نیست.(در مرحله انکار به سر می برد)

و الآن
ساعت ده صبح روز ست
پلیس راه یاسوج اصفهان
سیصد کیلومتر تا اصفهان (هفتصد کیلومتر تا تهران )
بابا داره نون مایی میخوره و داداش در حال رانندگی
من هم این عقب بین چمدونها و ها و کیف ها خودم رو جا دادم
یک سمتم تا سقف پره کلا.
فکر نمی وسایلم انقدر زیاد شن
منتظرم فافا جاشو با پدرجان عوض کنه و این گوشی جدیده رو بدم تنظیمات اینترنتش رو واسم درست کنه برم با مامانم چت کنم.

ساعت دو بعد از ظهره
شهرضا هستیم.نهار خوردیم حالام داریم استراحت می کنیم!
اونجایی که ماشین رو پارک کردیم چهارتا ماشین پلاک شهر خودمون بود.یه لحظه کلا یادم رفت اصفهانیم :)
هر بلایی سر گوشیه آوردیم اینترنتش وصل نشده هنوز :/ حوصله ام سر رفت بس همش خو دم
و حال جسمیم اوووونقدددر بده که غیرقابل وصفه. دوباره مسکن خوردم به امید بهتر شدن.
راستی یادم رفت بگم! با فندقم خداحافظی ن !نتونستم در واقع.موقع رفتن هم بابام دو بار صداش کرد اما من نموندم که ببینمش!
الان مامانم داره میگه هی میره تو اتاقت دنب میگرده :( فندقمو می خوام :'(
صی صی هم اومده خونه آنقدر گریه کرده تا خو ده! :(

ساعت سه ، اصفهان
چقدر قشنگتر از آ ین باری که اومدم شده
حال و هوای اصفهان امروز مثل شیرازه!

ساعت نه شب
نطنز و کاشان و قم رو رد کردیم و حالا ده کیلومتر تا تهران فاصله داریم
یه احساس دلتنگی بدی دارم که نادیده اش میگیرم
اصن نمیدونم چی بگم! بیخیال

سلاااام :))

درخواست حذف این مطلب
پست قبلی رو نخوندم خودم.ولی فکر کنم غمگین و آشفته به نظر رسید :))) که البته همونطوری بود.ولی فقط همون لحظاتی که می نوشتم.حس های زیادی واسه لمس بود.طوری که وقت نشه به قبلی برگردی
کااااش کم کم اتفاقات بعدش هم نوشته بودم.حیف
اما همش تو ذهنمه که باید بیام بنویسم! یه تعهد ناخودآگاه به خونه مجازیم دارم
فقط بگم این زندگی ای که شروع شده با تمام دغدغه هاش انقدررر خوبه! انقدرر دلبره! و انقدر راه پیش روم دارم که هیچ وقت انقدر حالم باحال نبوده توی حیطه ی درس و زندگی
امیدوارم بمونه و البته خودمم که باید نگهش دارم!
سعی میکنم تا فردا بنویسم و منتشرش کنم:)

اندر احوالات روزهای اول

درخواست حذف این مطلب
با پدر وارد شدیم و به نگهبان گفتیم ورودی جدیدم.گفت تا ی میخواید یا اتوبوس؟دوره نمی رسید به دانشکده ی ثبت نام.
رفتیم با ماشین بیایم از پشت رد شدیم با خودم گفتم چه خشک و بیابونه! بیا برگردیم :))
ولی وقتی از در وارد شدیم مواجه شدم با یه جای فوق دوست داشتنی و دلبر که تمام لحظات رانندگی با چشمای باااز همه جا رو دید میزدم! عین ندید بدیدها:)) ذوق داشتم اخه
رسیدیم به محل ثبت نام و خوش امد گویی و تشریفاتش
اما خب دیر رسیده بودیم! سخنرانی اصلیه تموم شده بود
تنها فرستادنمون بالا واسه مراحل ثبت نام و اونجام کارها انجام شد
رفتیم خوابگاه.و از اون جایی که من با پدر و برادر گرام رفته بودم مجبور بودم تنها برم ببینم چخبره
کلید گرفتم و رفتم اتاق رو پیدا
در رو باز هیییچ نبود! تخت ها هم خالی بودن.تخت های یک طبقه! به تعداد تخت ها هم کمد بزرگ داشتیم :) میگم بزرگ چون انتظار یه فایل خیلی کوچیک و داغون رو داشتم. تخت ها هم که عالی.فقط کوتاست! پاهام گاهی میخوره به میله های پایینی که قابل تحمله
از اونجایی که اولین نفر بودم بهترین تخت و کمد رو انتخاب :))
رفتم وسایل رو بیارم.حال جسمی بدی داشتم ، و چمدون و اینام که سنگییین! انگار که حامل سنگن!
اتاقم طبقه دوم بود.اما چه بلایی سرم اومد؟! سه بار اشتباهی با اون بارهای سنگین رفتم طبقه سوم و دیدم اشتباه اومدم! برگشتم پایین
وسایل رو به هر سختی و بدبختی بود آوردم و رفتم که بریم واسه کارهای سلف و نهار بخوریم.
دو بار رمزم رو عوض و همچنان وارد سایت نمیشد.رفتیم رستوران.بابا اینا داشتن نهار میخوردن گفتم من برم یه چک کنم شاید درست شده باشه کارتم
همینطوری که سرم توی گوشی و مدارکم بود و راه میرفتم یهو به خودم اومدم دیدم وسط سلف آقایونم!! خیلی ضایع بود :))) نمیدونستم چطوری برگردم.این بود اولین سوتی دانشجوییمان :d
وقتی برگشتیم سمت خوابگاه میخواستم از پدرجان و برادر جان خداحافظی کنم چشمای بابام خیلی قرمز شد :( گریه ام گرفته بود و صدام میلرزید ولی خودم رو کنترل .اونا که رفتن با خودم گفتم الان میریم خوابگاه ی هم نیست تا خود صبح زار میزنیم :))) وارد راهرو که شدم دیدم کلی کفش جلوی در اتاقمه!
بله! دوتا هم اتاقی با مادرهاشون اونجا بودن
بغضمو فراموش و خیلی شاد گفتم سلام! و تا الان دیگه خبری از ناراحتی نیست
دیدن اینکه مادرهاشون داشتن وسایلشون رو میچیدن واسشون و کمد و تخت رو مرتب می واسم جالب نبود.نه این که بگم مامان خودم کجاستا!!! خنده دار بود! بابا دیگه دانشجویی ! بزرگ شدی !! نشستی به مامانت نگاه میکنی که وسایلت رو بچینه و دستور هم بدی؟! شرم آوره.
منم کل وسایلم رو نیم ساعته مرتب و گذاشتم توی کمد و تختم هم اماده شد.و چی شد؟! دوتا هم اتاقی رفتن! گفتن فردا برمیگردن
و من ماندم و اتاق و خودم! تا عصر پی ام ها و زنگ ها رو جواب دادم!بعد با خودم گفتم برم یه دوری بزنم محیط اطراف رو کشف کنم.و البته میترسیدم گم شم :))) خیلی بزرگه.خیلی قشنگه :) دوستش دارم اینجا رو.
از هر سمت خوابگاه 200_300 متر دور شدم و البته دانشکده ی دلبرم هم پیدا .میخواستم سوار ماشینهای شم و دورتر برم اما پشیمون شدم.گفتم فردا میام
البته اینکه چندتا سگ هم اون اطراف دیدم بی تاثیر نبود در بازگشتم!!
راستییی!! ظهر که من در حال بردن وسایل به اتاقم بودم یه بار برگشتم دیدم یه گربه ی کوچولوی ناز بغل بابامه! میگه بیا لیمو اینجا هم فندق دارن:)) نازش و بهش غذا دادیم.بابام میخواست برداره ببردش واسه دوست فندق :)))) عصر که برگشتم دیدم گربهه نزدیک نگهبانیه و دخترها هی میخوان از خودشون دورش کنن ، رفتم پیشش و اومد بغلم :)) یه ربع باهاش بازی و تهش پشت سرم میومد. به خوشگلی فندق خودم نبود. :d اما سرگرمی خوبیه
عاشق دسته کلیدمه :)) یه س بنفش خوشگله که می گیرم دستم و قدم میزنم :))
وقتی داشتم برمیگشتم خوابگاه با یکی اشنا شدم.29 ساله از مشهد.خیلی خوب بودش :) واسش تعجب اور بود چرا انقدر زود بهم اعتماد کرده! دعوتم کرد اتاقش و از اونجایی که تنها بودم قبول و رفتم. تا 11.5 شب صحبت کردیم :)) بعدش برگشتم اتاقم. و 2.5 خو دم!
صبح هم اتاقی خوزستانی برگشت و فهمیدم که تغییر رشته داده و داره میره همون شهر خودش.
خب یکم ناراحت شدم.چون از توابع خودمون بود بیشتر بهم میخوردیم!
عصر پنج شنبه هم با همین رفتیم یکم اطراف رو گشتیم و برگشتیم.خیلی زود! اخه میخواست دربی ببینه
شبش هم رفتیم خود خوابگاه ها رو گشتیم و وسایل ورزشی یافتیم ، مارکت خیلی خوبی هم پشت ساختمون خوابگاهم هست که میشه با هر مدل لباسی بری ید
امروز اون یکی هم اتاقیه اومده.خیلی وسواسه انگار. تمیز و پاکیزه بودن با وسواس متفاوته! و مدلم به مدلش نخورده حداقل تا الان.
ظاهرا یکی دیگه هم قراره بیاد.گفتن هم رشته ای خودمه! و شت !!! هم رشته ای نمیخواستم تو اتاقم.جنوبیه ظاهرا.
تا فردا پس فردا دیگه مشخص میشه اوضاع اتاقم قراره چطوری بگذره.
اگه ی اضاف نشه ، سه نفریم توی یه اتاق پنج نفره :)) و این عالیه
تا هم اتاقیم نرفته عصر بریم یکم دیگه به کشفیاتمون ادامه بدیم
از اینا که بگذریم ، کلا انقدر حس راحتی دارم اینجا و داره خوش میگذره که خیلی راضی ام.خیلی راضی از انتخابم
برنامه کلاس ها هم که حرف نداره :))) فقط دوشنبه ها از هشت صبح تا ظهر کلاس دارم و بقیه روزها کلاس هام ده به بعده *.*
بی صبرانه منتظر شروع درس هام :)
ذوق دارم و هر چی جلوتر میرم ایده هام بیشتر میشن
زندگی رو مسیرهای زیادی میبینم که میشه توشون درخشید
تغییراتم رو حس میکنم و خیلی شیرینه!
امیدوارم تا تهش همینطوری خوب پیش بره
خدایا مرسی :)

همچنان

درخواست حذف این مطلب
واسم سواله ترم یکی ها چطوری به این زودی دو نفره شدن مثلا ! روز اول کلاس اول دو نفر دست تو دست وارد شدن! کنار همدیگه هم میشینن دوستامون :)) کی وقت کردید آشنا شید؟!
خود هم که کلا بماند.فضا بزرگ و آزاد و ملت هم خوشحال :))
من تا الان هیچ کدوم از اون سخت گیری ها و قانون هایی که قبل از دانشجو شدنم از شنیده بودم رو ندیدم.هیچ کدوم ها !
چرا انقد سیاهنمایی میکنن ملت؟
برنامه کلاس ها عوض شد و حالا دیگه صبح ها هم کلاس دارم :( حیف شد. به قول قاف ترم خیلی سنگینیه از همین اول :|
از کلاس و هم کلاسی ها بخوام بگم نمیتونم
چون تا الان فقط دوتا کلاس رفتیم ، بدون هیچ معارفه و تدریسی
ولی بچه های خیلی درس خون و پیگیری به نظر میان.یکیشون هم که کلا تو فاز رنکینگه :)) هر ی میاد همین سوال رو میپرسه.سوژه شده و با وجود تمام خنده های بچه ها بازم بیخیال نمیشه
دلم واسه اون سه چهار نفری هم که وارد کلاس میشن و سلام میکنن و ی جواب نمیده میسوزه! صدای منم به گوششون نمیرسه.
دیدن این که اکثر هم کلاسی هام هم ن تهرانن واسم یک لحظه حس جالبی نداشت و درک ن چرا. میان و میرن. منم فقط میام!
هنوز کتابخونه مرکزی رو پیدا ن (در واقع نرفتم). و دارم به این فکر میکنم چرا با اینکه تو ذهنم بود ماشین حساب یم رو بیارم باز یادم رفت که حالا لنگم و نمیدونم بگم واسم پست کنن یا ب م
یا اینکه کت که امروز معرفی کرد و گفت سر کلاس داشته باشید رو با توجه به اینکه فقط به اطلاعات مسائل نیاز داریم رو ب م یا با نسخه pdf ش زندگی کنم

نگهبانی :/

درخواست حذف این مطلب
امروز با و دختر هم اتاقیم بهی و البته میم رفته بودیم مراکز ید شهر رو دور بزنیم.البته مسیرمون فقط یه خیابون بود اما به لطف ترافیک و شلوغی هرجا رو تونستیم دید زدیم.
هدفمون هم ید روپوش بود
وقتی برگشتیم دقیییقا 13 دقیقه از هشت گذشته بود.
ورودی شلوغ بود ما هم با ماشین بودیم بی توجه به نگهبانها رد شدیم.دیدیم داره دنبال ماشین میدوه میاد!! رسید بهمون گفت کی هستید و وقتی گفتیم دانشجوییم گفت بیاید دنبالم ، تاخیر داشتید
روبروی اتاق نگهبانی بودیم.منم اخمام به شدت در هم و چهره جدی
یهو مرده گفت چرا ماتم گرفتید؟! گفتم اخه تنها که نرفته بودیم،با خانواده بودیم.بعد هم فقط ده دقیقه دیر رسیدیم چرا باید ثبت شه
هیچی دیگه گفت به خانوادتون که همراهتونه بگید بیاد و وقتی دید راستشو گفتیم گذاشت بریم :/ بدون ثبت اسم و ... :/
و درست همون لحظه که ما باید جواب پس میدادیم چرا ده دقیقه دیر رسیدیم پسرهای خوابگاه تازه داشتن میرفتن بیرون

+کامنتها رو به زودی پاسخ میدم:)