روز اول کاری (۲) # ردیف


روز اول کاری (۲)

درخواست حذف این مطلب
بخش دوم , عصر روز چهارشنبه
ساعت چهار و نیم رفتم و یک ربع به پنج آموزشگاه بودم
کت که قرار بود درس بدم هم دستم بود , وقتی وارد حیاط شدم چهارتا دختر ۱۶_۱۷ساله یهو برگشتن سمتم و همینطور که داشتم رد میشدم شنیدم که یکیشون گفته خووودشه! همون کارآموزه ست!!!
خب من با کت که بهم داده بودن انتظار داشتم برم سر کلاس بچه ها , نه اونا
وقتی وارد شدم مدیر آموزشگاه من رو به چندنفر که نمیشناختم معرفی کرد و بهم گفت تعجب نکن انقدر زیر ذره بینی ! به همه کلاسها اعلام شده قراره تو بیای و حالا تو واسشون یه انگیزه ای.به امید مثل تو شدن اومدن!!(هان؟؟)
پسرهای آموزشگاه خیلی خیلی شیطونن!! قبلا از شیطنتهاشون نوشتم
وقتی دوباره چندتاشونو دیدم خداروشکر که با اینا کلاس ندارم!! قشنگ میرفتم زیر رادیکال باهاشون
دانش آموزها هی نگام می و پچ پچ می , منم چاره ای نداشتم جز اینکه خودم رو با گوشیم سرگرم کنم , توی ذهنم داشتم مرور می وقتی رفتم سرکلاس چطوری شروع کنم و ... که با رفتن سرکلاس و دیدن بچه ها تمام معادلاتم بهم ریخت
همشون ۱۲_۱۳_۱۴ساله بودن.وقتی وارد کلاس شدم و م رفت بیرون تنها شدیم به صورتهاشون نگاه می و وجودم پر از حس مثبت میشد! برای اولین بار!
قبلا هم دوبار سابقه اشو داشتم اما تقریبا با اکراه رفته بودم.
خودم رو معرفی و فهمیدم جلسه دومشونه.خب یکم کار سخت میشد! کتاب رو یکی دیگه شروع کرده بود با روش خودش
من تصمیم گرفتم با بهانه دانش آموزهای جدید از اول شروع کنم.دلم میخواست بیشتر از کتاب بهشون یاد بدم واسه همین شروع از صفر صفر بهشون یاد دادن که چطوری باید صحبت کنن! خیلی استقبال
قانون اینه که هر جلسه ۳ و نهایتا ۴ صفحه تدریس شه اما ما ۸ صفحه ناقابل پیش رفتیم :)) با خنده های بچه ها و شوقشون!
دلم براشون تنگ شده و منتظرم زودتر شنبه شه.فعلا تنها چیزی که حالمو خوب میکنه همون دو ساعت وقت گذروندن با اونهاست
و هیچ بازخوردی برام بهتر از این نبود که وسط کلاس حین درس دادن بچه ها بهم بگن کاش همیشه شما معلم ما بودین , یا میشه ترم بعد هم شما باشین؟! چندترم باید بخونیم مثل شما شیم؟ و ...
ظاهرا ازم خوششون اومده , منم دوستشون دارم واقعا و اگه مشکلی پیش نیاد کارم رو باهاشون تا ا ترم ادامه میدم . و شک ندارم با شوق اونا و تلاش خودم همشون نمره های بالایی خواهند داشت:)
(توی همون دوساعت بچه ها حماسه آف و من به زور خودم رو کنترل می که خیلی نخندم یا به روی خودم نیارم , شاید یه روزی اینجا هم نوشتمشون)
بعد از کلاس هم دوتا پسر ۱۰_۱۱ ساله یهو پ وسط کلاس و داشتن میپرسیدن معلمتون کو؟!کجاست؟! و با دیدن من گفتم نمیشه ما هم بیایم اینجا؟! :-d (خداوندا!! فکر کن فقط ده سالشون بودا)
نکته جالب تر اینجاست که اگه ی وارد کلاسم شه ممکنه فکر کنه منم یکی از دانش آموزام!! حتی دونفرشون قد و هیکلشون از من بزرگتره :-\ :))