به امید انتخاب درست

درخواست حذف این مطلب
به محض ورودم به اموزشگاه م منو دید و گفت شنیدم که همونی شده که باید! درسته؟
گفتم اره زبان فلان رتبه شدم
چشماش برق زد و برگشت سمت بقیه و هی میگفت می بینید؟لیمو با ما بوده!!
یکی کنارم بود که ندیدمش و نشناختمش فقط صداشو شنیدم که گفت این دست نداره؟!و همه منو تشویق
داشتم میخندیدم و از تبریکهاشون تشکر می اما هیچ نمیتونست حدس بزنه که چی داره اون لحظه توی ذهنم میگذره
من داشتم به یه چیز دیگه فکر می که نه تنها خوشحال کننده نبود که ناراحت کننده هم بود
حالا منم و خیل عظیم عزیزان کنارم که نگرانمن و نهایت تلاششون اینه که من درست تصمیم بگیرم و انتخاب کنم
منم که به تمام صحبتهاشون فکر میکنم و میرم میپرسم و میام و دوباره چرخه تکرار میشه
و البته یه سری هام هستن که صرفا برای ی حس کنجکاویشون میان و میرن اما با یاد اون جمله کتاب قهوه سرد آقای نویسنده که میگه "وقتی که از بازی خارج بشی یعنی دیگه ی به یادت نیست و وقتی ی به یادت نیست یعنی مردی" با روی خوش جوابشون رو میدم
ته همه ی این اتفاقات چیزی که توی ذهنم حک میشه اینه که:
برو جایی که دلت راضی باشه
و مهمتر اینکه مسوولیت تمام انتخاب ها و تصمیمهای زندگیم با خود خود خودمه و نه هیچ دیگه.بخصوص از این جا به بعد
و خدایا! به من بصیرتی بده که بهترینم رو پیدا و انتخاب کنم