فندقم *.* # ردیف


فندقم *.*

درخواست حذف این مطلب
روزی که اوردیمش نمیتونست راه بره! از همه چیز میترسید و میرفت پشت کامپیوتر قایم میشد!
فقط شیر میخورد
کم کم شروع کردیم بهش ماست دادیم , بعد پنیر
اما حالا؟! گوشت و مرغ و برنج و کالباس و حتی ماکارانی و نون میخوره!
نشستیم یهو می بینیم صداش از اتاق میاد . میریم میبینیم یه ملخ یا پروانه گرفته آورده.اولش کلی باهاش بازی میکنه و دنبالش میدوه , تهش هم میخوردش!
ب با بابام توی حیاط داشتیم صحبت میکردیم یهو یه گربه اومد.بابام دلش سوخت استخونهای فندق رو بهش داد.فندق رفت پیشش , هر جا میرفت پشت سرش می دوید , تا اینکه یهو اون گربهه برگشت و شروع کرد به زدن فندق! رسما داشتم منفجر میشدم و با اینکه بابا میگفت ولش کن بذار یاد بگیره رفتم جداشون
دوباره یک ساعت بعد گربهه برگشته بود و دعواشو ادامه میداد که فافا تا انتهای بلوار دنبالش دوید که دیگه برنگرده :d
فندق هم دپرس شده بود! و رفت زیر تخت و تا صبح همونجا موند
تحقیقات نشون داده گربه ها به دلایل مختلفی شکار میکنن! یکی از دلایلش نشون دادن استقلال و توانایی خودشون به صاحبشونه
و اما امروز؟! رفت حیاط و با یه گنجشک برگشت!!!
کتک خوردن های ب باعث شد یه ت ی به خودش بده و به جای ملخ , گنجشک شکار کنه!
همین ده دقیقه پیش هم کباب گنجشک شکاریشو خورد!!

+دارم به این فکر میکنم چقددددررر دلم واسش تنگ میشه! بخصوص لحظه هایی که خوابش میاد و با ناز میاد سرشو میذاره روی دستات و میخوابه!
+نام دیگر فندق , فیگیری ست!!
+ اینم ع فندقم